تبليغاتX
.:: ساحره ::.
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

حکایت «بيمار» يا «بامار» . . .

جمعه 5 تیر1388-20:31 -ساحره

 

 

شخصی که به مرض صعب العلاجی مبتلا بود، به حکیم زکریای رازی مراجعه کرد. رازی به او گفت: معالجه ی تو تقریباْ غیر ممکن است و زمان زیادی زنده نخواهی بود. آن مرد که از شنیدن این کلمات شوکه شده بود، تصمیم گرفت حال که مدت کوتاهی به پایان زندگی اش باقی مانده، سر به کوه و بیابان بگذارد. پس از گذشت یکی-دو روز، در مکانی توقف کرد و از آنجا که خسته بود، تصمیم گرفت ساعتی را در همان محل به استراحت بگذراند. مدت زیادی از توقف او نگذشته بود که متوجه شد کاسه ای شیرِ کپک زده در نزدیکی محلی که او نشسته، روی زمین قرار دارد. در حالی که نه آبادی ای در آن نزدیکی بود و نه حتی تا کیلومترها نزدیک به آن حوالی، انسانی رؤيت ميشد. همان طور كه با تعجب به كاسه شير زل زده بود، ناگهان مار كوچكي از لابه لاي علف ها بيرون آمد و به سمت كاسه ي شير رفت و از آن نوشيد. همين كه مار از شير نوشيد، شروع به استفراغ كرد و چند ثانيه بعد از آن، روي زمين افتاد و مُرد! آن مرد بعد از ديدن اين صحنه، از آنجا كه بسيار نااميد بود، تصميم گرفت حال كه مدت زيادي زنده نخواهد بود، از آن شير مسموم بنوشد تا مثل آن مار بميرد و زودتر به زندگي پر از رنج و آميخته با انتظار براي مرگِ خود خاتمه دهد. پس با گام هاي بلند به سوي كاسه شير رفت. آن را برداشت و لاجرعه سر كشيد. سپس روي زمين دراز كشيد و منتظر ماند تا مرگ هر چه زودتر فرا رسد. دقايقي گذشت...مرد نه تنها دچار هیچ مشكلی نشد، بلكه در كمال تعجب دريافت ذره اي احساس مريضي در وجود خود ندارد. احساس سلامت و نشاط ميكرد و حسي معجزه آسا و غريب به وي ميگفت كه مريضي اش بهبود يافته است. حيرت زده از جا برخاست و به سوي شهر خود رفت... به محض رسيدن به شهر، به سراغ رازي رفت و آنچه بر وي گذشته بود را برايش بازگفت. رازي، دقايقي سكوت كرد و سپس رو به مرد گفت: "اي مرد! بدان كه آنچه بر تو رفته، همانند معجزه اي بوده است. آن شير مسموم، تنها دواي درد تو بوده است. اگر هر موجود زنده ی دیگری به جز تو از آن می نوشید، مرگ وی حتمی بود. ولی برای تو به مانند دارویی سحر انگیز عمل کرد. دوايي كه من از آن خبر داشتم، اما به دليل آنكه اين دارو، در شرايط بسيار خاصي به عمل مي آيد و به دست آوردنش همچون گوهري ناياب در اعماق درياها تقریباْ غير ممكن است، از اين دارو با تو سخني نگفتم. بدان كه آن مار و آن كاسه شير در وسط آن بيابان برهوت، نشانه اي بوده كه خداوند تنها براي تو فرستاده. شفاي تو به دست خداوند متعال صورت گرفته و بايد شكرگزار آن باشي..."

از همان وقت بود كه به اشخاص مريض، «بیمار» گفته میشد...یعنی اشخاصی که هنوز آن مار یا به اصطلاح نشانه ی مخصوص به خود برای شفا را دریافت نکرده اند...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

از ماست که بر ماست . . .

سه شنبه 2 تیر1388-22:48 -ساحره

 

 

قصّه، قصّه ی خشکیدن اون بوته ی یاس روی پرچین نبود که از سر حواس پرتی، ساقه اصلیشو چیدی. حکایت، ندانم کاریِ ما آدماست. خشکیدن هزاران بوته ی یاس زندگی مون، که با فقط یه لحظه بی توجهی، فنا میشن. فنا!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

یکشنبه 31 خرداد1388-16:38 -ساحره

 

 

آهـــــــــای مردم دنیــــــــا! اينجا هر روزِ ما، ۱۸ تیــــــره...!

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

به یاد کشته های این چند روز اخیر:

چهارشنبه 27 خرداد1388-22:40 -ساحره

 

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته!

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب هم صدایی ها، پلیس ضد شورش نیست!

نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیذاره!

همه آزادِ آزادن، همه بی دردِ بی دردن

تو روزنامه نمیخونیم نهنگا خودکشی کردن!

جهانی رو تصور کن، بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن، پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی رو، که توش زندان یه افسانه ست

تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس!

کسی آقای عالم نیس، برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانه، تن هر دونه ی گندم!

بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا

تصور کن، تو میتونی، بشی تعبیر این رویا!

سیاوش قمیشی

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

20 سالگی ای که بوی خون می دهد...

سه شنبه 26 خرداد1388-22:53 -ساحره

 

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام...

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...

هراس من -باری- همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون باشد...

احمد شاملو

 

...و امروز، ۲۰ سالگی من بوی خون می دهد...بوی بی پروایی رعب آور ۲۰ ساله هایی که لابه لای کوچه پس کوچه های این شهر به گلوله بسته می شوند...۲۰ ساله هایی که صدا و سیمای ننگین ابتدا اغتشاشگر می خوانندشان و دمی دیگر، از وحشت اعتراض خانواده هایشان، "هم وطنان" خطابشان می کند...۲۰ سالگی من طعم غریب بی تفاوتی دارد...طعمی سرد که تلخی اش تا واپسین روز حیات با من خواهد ماند...

 

پ.ن. ۲۶ خرداد امسال، آغاز سومین دهه از زندگی من است...

پ.ن.۲. بالاخره برگشتم! و این که بازگشتم به دنیای مجازی، هم زمان با روز میلاد زمینی ام شده را به فال نیک میگیرم...

پ.ن.۳. راست میگن که توی این دنیای مجازی، عده ای از دوستان صرفاْ به خاطر تبادل کامنت با آدم ارتباط میگیرن؟! اگه این طور باشه که انگار باید بعد از ۳ ماه دوری از روابط مجازی، روی روابط و لینک هام یه تجدید نظری بکنم..به هر حال از همه دوستانی که توی این مدت به یادم  بودن و برای پرسیدن حالم -در همون یک پست در هر ماهی که این مدت داشتم- منتظر کامنت های من نبودن و حقیقتا به یاد من بودن، یک دنیا ممنون...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

پست انتخاباتی

شنبه 16 خرداد1388-15:42 -ساحره

 

 

این روزا اصولا زیاد حوصله ندارم...هر روز به خاطر انتخابات سمت نارمک و تهرانپارس غلغله ست...طرفدارای میر حسین موسوی و احمدی نژاد رسما همدیگه رو تیکه تیکه میکنن...در هر صورت به میر حسین موسوی رای خواهم داد...به هزار و یک دلیل...این رو هم یه نگاهی بندازید...جالبه...یه جورایی حرف دل من رو زده...

پ.ن. امروز تولد دایی نویده...دایی جون از همین جا تبریک میگم...ببخشید که نشد بیام به وبلاگ خودتون...

پ.ن۲. راستی! مرسی از همه دوستان. به علت نداشتن کامپیوتر برام فعلا مقدور نیس جواب دادن به محبت هاتون. ولی به زودی به جمع دوستان برمیگردم. مثل قبل. بازم مرسی.

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

شنبه 26 اردیبهشت1388-13:9 -ساحره

 

 

*یکی دو هفته پیش توی وبلاگ یکی از بچه ها نشونه ای گرفتم...چیزی که شاید لازم بود به دستش بیارم...و اون یه جمله بود:

اگه بتونی یک روز رو تحمل کنی، میتونی یک عمر رو تحمل کنی!

اعتراف میکنم تحملش خیلی سخته...خیلی...یه نصفه روز تحمل کردم و پشت بندش سه روز مریض شدم...هرکی من رو میدید با دیدن زیر چشم های گود رفته ام می فهمید حال رو به راهی ندارم...

*توی تمام دوره بلاگ نویسی، اولین باره که ماهی یک بار به مدد کافی نت (رحمة الله علیه) وبلاگ رو به روز میکنم...احمقانه ست...ولی دلیل این کار اینه که آرشیوم ناقص نشه!!!

*یکی یه بار یه جمله ای گفت که تن من رو لرزوند...گفت: بزرگترین کلاه برداری تو دنیا، درستکاریه!!!

*و هم اینک یه جمله قصار از خودم: بزرگترین دشمن تو، خودت هستی!!!

*روزهای کسالت باریه...اولین ساله که توی تمام این ۸-۷ سال گذشته حتی حس نمایشگاه کتاب رفتن هم نداشتم...جالبه که امسال چندین نفر از دوستام پیشنهاد رفتن دادن و ساده نبود رد کردن محبت دوستان...ولی واقعا حوصله ام تنگه...

*انقدر این اواخر کم این جا اومدم، کلی خبر تازه شده! یه تبریک به یاسمین گلم و یه تسلیت به سعید عزیز بدهکارم...

*...دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

بگرد تا بگردیم . . .

سه شنبه 25 فروردین1388-18:41 -ساحره

 

 

* زندگی یه صحنه ی جنگه...یه بگرد تا بگردیم واقعی...! این برداشت این روزهای من از زندگیه...

* پیامی که در سریال حضرت یوسف برای زلیخا و حضرت یعقوب بود به نظر من کاملا متناقضه. اولی با پافشاری تمام بر روی عشق، بلاخره به مقصود رسید و دومی تنها وقتی به مقصود رسید که از چیزی که دوست داشت گذشت...نظر شما چیه؟؟

پ.ن. ممنون از تمام دوستانی که این مدت به یادم بودن و حالمو پرسیدن...متاسفانه چون توی خونه کامپیوتر ندارم نمیتونم زود به زود و با برنامه مشخص آن لاین بشم...و این وضع کماکان ادامه خواهد داشت...شاید تا تابستون...مرسی از همگی...مطمئن باشین به یاد همه تون هستم...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

پیر . . .

دوشنبه 19 اسفند1387-15:6 -ساحره

 

 

دیشب واسه اولین بار دلم خواست که پیر باشم...وقتی که پی بردم بی تجربگی جوونی چه ضربه هایی به آدم میتونه بزنه...

پ.ن. تو دو هفته گذشته فقط دو بار به اینترنت وصل شده ام و احتمالا تا بعد از عید هم نیستم...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |

يه كم هواي تازه فقط . . .

پنجشنبه 8 اسفند1387-13:47 -ساحره

 

 

نفســــم گرفته...به قول دایی نویــــد آسمون آبی و هوای تازه میخوام...


پ.ن. همه كامنت هاي پست قبل رو جواب دادم...اگه دوست داشتين جواب هاتونو بخونين...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام حقوق اين نوشته ها متعلق به ساحره می باشد.