|
امروز بعد از کلی انتظار بارون بارید..شاید اولین بارون پاییزی..و منی که این روزا سر تا پا پاییزی ام، پشت پنجره وایسادم و بی هیچ اشکی (!) همراه ابرا باریدم..چه قدر دلم می خواست ساعت ها زیر بارون بی هدف فقط راه برم و راه برم و.. هوای بیرون نرم و لطیف بود و بوی خاک بارون خورده پیچیده بود تو فضا..بویی که تحت هر شرایطی دیوونه م میکنه و منو میبره به حال و هوای خاطراتی که گاهی به وضوح ازشون فرار می کنم..آسمون غمگین میباره و من اشکم نمیاد..منی که با هر بهونه ی کوچیکی به قول بابام اشکم در مشکمه!!! بیشتر حس میکنم از درون آرومم..یه سکوت عجیب غریب منو گرفته و در خودش فرو برده..سکوت درونی ای که هیچ وقت دیگه ای این طوری تو زندگیم حس نکرده ام..یه جور حال سرخوشی دارم..نه خوشحالم نه غمگین..هم دلم میخواد گریه کنم هم نه!!! مثه دیوونه ها فقط پشت پنجره ایستاده مو فقط قطره ها رو نگاه میکنم که از رو شیشه لیز میخورن و می افتن پایین..یا از شیروونی خونه آویزون می مونن و انگار مثه من توی خلاء معلقن!!! قطره های کوچیک و بیچاره..دلم براتون می سوزه..حستونو درک می کنم!!! ..
پ.ن. برای شادی ..که این روزا خیلی بهم الهام میده..ازش ممنونم..
|