|
از صبح نشسته ام یک گوشه. سرم درد میکند و در و دیوار خانه انگار برایم حکم میله های زندان اند. نشسته ام عقاید یک دلقک را می خوانم و..همین طور اشک میریزم..اشک میریزم..اشک میریزم..
پ.ن. دوستان! خودم همین جا اعلام میکنم که هیچ اجباری به خواندن پست هایی که امروز این جا میگذارم نیست. برای کامنت دادن هم همین طور! پست های امروز را بیشتر برای تخلیه ی خودم می نویسم...!
|