- «گفتی سوال دیگری هم داری.»
آن پرسش اهمیت خود را از دست داده بود. بریدا دیگر نمیتوانست خوب فکر کند. احساس غریبی داشت. با کمی تلاش، سوالش را به یاد آورد.
- «میخواهم بدانم چرا وقت خودت را با من هدر میدهی؟ چرا میخواهی به من آموزش بدهی؟»
ویکا گفت: «چون سنت این طور حکم میکند. تو در حلول های مجدد متوالی، بسیار کم تقسیم شده ای. از همان گروه مردمی که من و دوستانم هستیم. ما مسوؤل نگاه داري سنت ماه هستيم.
ٌ تو يك ساحره اي.»
پ.ن. چند روزی است باز هم افتاده ام به جان کتاب «بریدا»* !!!! فکر کنم بار پنجاهم است که میخوانمش (!) ولی عجیب آنکه حتی این همه تکرار هم ذره ای از جذابیتش را برای من کم نکرده..
*بریدا/پائولو کوئلیو/آرش حجازی/نشر کاروان