تبليغاتX
.:: ساحره ::.
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

نیستی در هستی!

یکشنبه 31 شهریور1387-16:13 -ساحره

 

 

صدای هود آشپزخونه می اومد..ایستاده بود کنار اجاق گاز و با چنگال بادمجون های توی روغن رو زیر و رو میکرد...بی اینکه حواسش به صدای بلند هود یا ترق توروق بادمجونا باشه که تو روغن در حال جلز ولز بودن...! نگاهش ظاهرا به بادمجونا و در واقع به هیچ (!) دوخته شده بود...

 

+--+--+--+--+--+-

 

- میخوام شاگردتون باشم!

- ...

- میخوام هرچی می دونین رو به من یاد بدین!

- ...

- قول میدم شاگرد خوبی باشم!

- تو این مسیر...استاد و شاگردی وجود نداره...در واقع....

- پس راهنمام بشین...هر جور میتونین کمکم کنین...

- فکر میکنی بتونی؟ تحملشو داری؟ این مسیر، فراز و نشیب زیاد داره...راه های سنگلاخ و صعب العبور فراوون داره...خیلی چیزا رو باید ببینی و سکوت کنی...بشنوی و دم بر نیاری...درد زیاد در انتظارت خواهد بود...و رنج فراوان...بهایی که همه ی کسانی که خواستن فقط کمی متفاوت تر همه چیز رو ببینن، پرداختنش! فکر میکنی بتونی؟

- تمام سعی امو میکنم...

- یه بار دیگه بهت فرصت میدم و ازت میپرسم...طاقتش رو داری که نیستی در هستی باشی؟

با تمام قاطعیتی که میتونستم تو چشمام جمع کنم نگاش کردم..مستقیم به چشماش خیره شدم...

- من...میخوام نیستی در هستی باشم...

- خوبه...پس شروع میکنیم...

 

+--+--+--+--+--+-

 

- آخ!

اینقدر غرق افکارش بود که متوجه سوختن بادمجونا نشده بود!!!! قطره های روغن داغ رو از رو دستش پاک کرد...بادمجونای سوخته رو دور ریخت و... به نیست شدن در هستی ای فکر کرد و تصمیمی که برای باقی عمرش گرفته بود...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام حقوق اين نوشته ها متعلق به ساحره می باشد.