تبليغاتX
.:: ساحره ::.
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

خاموش میکنم !!!

یکشنبه 28 مهر1387-13:49 -ساحره

 

 

یک بار دیگر سرم را بلند میکنم و سعی میکنم بدون اینکه به دنده نگاه کنم، دنده ی یک را جا بزنم و هم زمان هوای پدال کلاج را داشته باشم...مربی یک ریز حرف میزند و حرف میزند و حس میکنم فقط جسمم  در ماشین حضور دارد...نیم کلاج را برای بار هزارم اشتباه میگیرم و ماشین به عقب میرود و مربی برای بار هزارم یادآوری میکند:

-نشد!!! یه بار دیگه!!!

... پاهایم ذوق ذوق میکند...جلسه دوم است که نشسته ام پشت فرمان و پاهایم هنوز با من آشتی نیستند...ماهیچه های منقبض و دردناکم را تسلی میدهم و... خاموش میکنم!!! باز روشن میکنم و... نگاهم ظاهرا روبه جلو است...کمی جلوتر گربه ای با دو بچه بازیگوشش از تنه کلفت درختی بالا و پایین می روند و سرگرم بازی اند...خوب که بازی شان را تماشا میکنم، آن ورتر چشمم می افتد به پسری که کیسه بزرگی بر دوش دارد و روی باکس زباله خم شده...پسرک لباس های کثیف و کهنه ای به تن دارد...با چهره ای سراسر دوده آلود...نگاهی حاکی از بی تفاوتی به ما میکند و کیسه سنگین و چرک را روی شانه جابه جا میکند...حالتی که در چهره ی پسر هست، قلبم را از جا میکند و... خاموش میکنم!!! لبم را میگزم...سعی میکنم چشمهای غم بار آن پسرک آشغال جمع کن را، که نمادی از فقر مطلق برایم هست، از ذهن بیرون کنم و برای بار صد هزارم (!) فکرم را متمرکز این دو پدال کزایی کنم...مربی دستش را به شوخی جلویم تکان میدهد که یعنی حواست کجاست...آرام سر تکان میدهم و ماهیچه های پایم را بار دیگر منقبض میکنم...کمی جلوتر توی کوچه ای نسبتاْ خلوت، پیرزنی با حالتی غمگین و پریشان و سرعتی غیر معمول از کنارمان میگذرد...نگاه که میکنم میبینم گریه میکند...مربی هم چنان در حال توضیح است و متوجه نمیشود...پیرزن محو میشود و... خاموش میکنم!!! ... از کوچه که بیرون می آییم، سر یک تقاطع، ماشین دیگری که صدای گوشخراش موزیکش آرامش کوچه را برهم زده از کنارمان میگذرد...چند پسر جوان سرنشین آن هستند و یکیشان موقع گذر از کنار ما، سرش را از پنجره می آورد بیرون و به من میگوید:

-گاز تو آشپزخونه س خانوم!!!

... مربی ام با تاسف سر تکان میدهد و دلداری ام میدهد و از من میخواهد به آنها اهمیت ندهم...نمیداند که اصلا حواسم نیست! یک ریز صحبت میکند و من حس میکنم رفته ام توی خلسه...چیزی نمیشنوم و فقط هر چند ثانیه یک بار سرم را به تایید تکان میدهم که نفهمد حواسم جمع حرفهایش نیست!!!

...

 

*

-چرا توی این چشمها این همه تنهایی میبینم؟؟!!

-تنهایی یار همیشگی منه...تنها یاری که تونستم همیشه بهش تکیه کنم...که هرگز بهم پشت نکرد...

تنهایی دور سرم چرخ میخورد و من به تو فکر میکنم...به دلبستگی فکر میکنم...به دلبستگی ای که تمام انرژی این روزهایم را گرفته تا تقلا کنم که تبدیل به بند نشود...که دلم وادارم نکند تو را تنها برای خودم بخواهم...که رنجم ندهد که چرا این قدر دوری و چرا هر روز، هزار روز میشود وقتی که خبری از تو نیست و چرا باید این قدر کم (!) از وجودت سهم من باشد...من بمانم و لحظه هایی که معلق اند توی هوا و دلهره ی هر لحظه ام که نکند یک روز از دستت بدهم؟ نکند بروی تا کجاهای دور و دیگر دستم به دستت نرسد...! میترسم آن قدر دور شوی که مثل بچگی ها هی دستم را بلند کنم سوی آسمان و بپرم و مبهوت بمانم که مگر ستاره های درشت و پر نور را این قدر واضح نمیبینیم؟ پس چرا نمیشود آنها را چید؟ ... و چرا تو باید مثل ستاره ها این قدر دور باشی از من و من تنها به قدر سوسویی ضعیف از هزار کهکشان فاصله داشته باشمَت؟

*

 

-باز که خاموش کردی دخترم!!!!

انگار از خلسه ای ژرف بیرون آمده باشم با تکانی تقریبا شدید از جا میپرم...مربی در سکوت نگاهم میکند و دست آخر فقط سرش را به اطراف تکان میدهد...تازه میبینم رسیده ایم جلوی آموزشگاه و میفهمم  کلاس تمام شده...آن قدر از فضای ماشین و جسمم دور شده ام که به سختی کمربند را باز میکنم و دستگیره ماشین را میفشارم...

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام حقوق اين نوشته ها متعلق به ساحره می باشد.