منم و صندلي اي كه سفت است و سرد و مني كه به ظاهر ساكت و خموشم و درونم غوغايي به پاست و نگاهم خيره به تويي كه مركز توجه همه اي و آهي كه سوز سرمايش جهاني را زمستان ميكند -و كسي به جز خودم متوجه اش نمي شود!!- و به قدر دو ساعت سكوت غرق خودم مي شوم...!
تويي كه چشم هايت مي درخشد و از آن بالا برايم دست تكان مي دهي و ولي سرت شلوغ است و خيلي زود باز سرگرم اين طرف و آن طرف دويدن ها و هماهنگ كردن ها هستي و يك نفس مي آيي و مي روي و هيچ كس به جز من متوجه نيست كه امروز كمي از هميشه خسته تري و چهره ات حتي غمگين به نظر مي آيد...!
از همين جا كه نشسته ام ميبينم كه دوره ات كرده اند و با شگفتي نگاهت مي كنند و به صحبت هايت گوش سپرده اند...حس ناشناخته اي -كه انگار شبيه به خودخواهي است!- درونم را مي فشرد و از خودم حرصم ميگيرد!! كه اين قدر كوچكم!! كه تو را فقط براي خودم ميخواهم!! ... آن هم تويي كه اين قدر بزرگ تر از مني...!! كه مثل يك شمع فروزاني و دارم ميبينم كه درخشش ات ظلمت چند نفر را شكسته!! مي درخشي و نور ميتاباني....همه از نورت استفاده مي كنند و انگار كسي جز من نگرانت نيست...نگران درخشش ات...نگران اينكه نكند مثل يك شمع بسوزي و بسوزي و روزي تمام شوي!! نگران روزهايي كه خستگي و گاهي غم در چهره ات موج مي زند و هيچ نمي گويي، اما تنهايي را به وضوح مي شود در چشم هايت ديد! نگران اينكه تكيه گاه همه اي و وقت خستگي كسي اطرافت نيست براي تكيه دادن! روز و شب نور ميتاباني و كسي به فكر تمام شدن اين نور نيست...كسي نگران آدم هاي پر از درخشش و انرژي نيست و همه فكر ميكنند آنها بايد تا آخر و آخر تكيه گاه همه باشند و خود احتياجي به تكيه گاه ندارند...ولي من مي دانم كه آنها هم احتياج دارند...حتي گاهي بيشتر از ديگران!! شايد چون هم بايد از پس خودشان بر آيند و هم به فرياد هزار هزار انسان ديگر برسند! ... نگرانت هستم و با اين حال كار زيادي از دستم بر نمي آيد! تصوير ذهني ام از تو هميشه درخشش چشم هايت است...وقتي كه از انساني كه نجات داده اي حرف مي زني!! و حسي به من مي گويد كه همين درخشش و نور عظيم دروني ات است كه هر روز و هر روز به تو انرژي مي دهد و انگيزه، براي بيشتر نور تابانيدن به دنيايي كه تاريكي و سرما در آن بيداد مي كند!
پ.ن. دوشنبه به حدود ۴۰ وبلاگ سر زدم و تقريبا براي همه دوستان كامنت گذاشتم! (: قصد داشتم همون روز آپ كنم..ولي سر زدن به اون همه (!) وبلاگ اون قدر خسته ام كرد كه جايي براي نوشتن نموند...دلم براي همه تون تنگ شده و شايد باور نكنين اگه بگم هر روز تقريبا به ياد تك تكتون هستم! گاهي هم خيلي دلتنگ ميشم از اينكه نميتونم اين روزها مدام در كنارتون باشم...اما به زودي بيشتر در كنارتون خواهم بود..تا اون موقع، غيبت هامو ببخشين! مثل امروز كه نميرسم براي هيچ كدوم از دوستان پيغام بگذارم......