شاید آن روز هم با حیرت خیره شوی توی چشم هایم... و اما مثل همیشه هیچ نپرسی...از آن نگاه های همیشگی ات که هربار حرصم را در می آورد...ولی میدانم آن روز با تمام بارهای قبل فرق دارد...مطمئنم با نگاه متحیر و خیره ات میپرسی: آخر چرا؟!
پاسخش ساده است...حتی شاید زیادی ساده...با لبخند و خونسردی ای، -که حاصل یک دنیا رنج و دردی است که از سر گذرانده ام- خواهم گفت:
بیش از حد برایم عزیز شده بودی...شاید عزیزترین عزیزانم...بنابراین ترسیدم نابودت کنم...!
پ.ن. تیتر جمله ای است از یکی از کتاب های پائولو کوئلیو...
پ.ن. آمدم خبر بدهم که شاید مدتی کمرنگ تر باشم...البته نه چندان طولانی..شاید دو هفته...و اینکه امروز هم متاسفانه فرصت اینکه به دوستان سر بزنم، برایم نیست...وقتی برگردم جبران میکنم...