|
النا ی ۴ ساله می نشیند روبه رویم؛ با ذوق؛ كه بيا مِنچ بازي كنيم! صفحه را باز ميكند جلويم و مهره هاي كوچك رنگي اش را در مي آورد. يك چشمم مدام به صفحه تلويزيون است؛ كه صداي آمريكا پخش ميكند و صحنه هاي درگيري هاي ديروز را نشان ميدهد. حواسم اصلاً به بازي نيست. ولي براي اينكه دل بچه را نشكنم، چيزي نمي گويم. موقع انتخابِ مهره كه رسيد، گفتم: عزيزم؟ بلدي به من اون مهره اي رو بدي كه رنگش، رنگ موسوي يه؟! سريع دست ميكند توي كيسه ي مهره هاي رنگي و مهره ي كوچك سبز رنگ را بيرون مي آورد و ميگذارد روبه رويم. و معصومانه لبخند مي زند.
|