تبليغاتX
.:: ساحره ::.
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

زخم 3 ساله . . .

جمعه 27 شهریور1388-17:49 -ساحره

 

 

برگشتم. بعد از مدت ها. توی تمام دوره وبلاگ نویسی، اولین بار است که این همه وقت دور مانده بودم از وبلاگم. از حال و هوایش. حتی از دوست های مجازی که خیلی وقت ها حقیقی ترند از هر کس دیگر. یک تشکر بدهکارم. بابت محبت دوستانی که به یادم بودند و همین طور یک عذرخواهی. برای دوستانی که نگرانشان کردم با این نبودن های طولانی...

حرف زیاد است. خبر زیاد است. سخن هم. مثل همیشه مجال خیلی خیلی کم!

باید قبل از هر چیز از نتیجه کنکور بگویم. (دوستان زیادی از من در این مورد پرسیدند.)

تمام شد! راحت شدم! ۳ سال کابوس وار و پوچ که بی مفهوم ترین دوران زندگی من بود، تمام شد و رفت پی کارش! نه اینکه خود این تجربه بد باشد! نه! ولی حرف و حدیث ها و دخالت های آشنایان دور و نزدیک است که زهر می کند به آدم همه این تجربه را! حالا می توانم نفس راحتی بکشم و مثل دفتری کهنه و پاره که در پایان یک سال تحصیلی دورش می اندازی، پرتش کنم ته یک سطل زباله! بی اینکه حتی نیم نگاهی برای آخرین بار بهش بیاندازم. ۳ سال تلخ و پر از نگرانی گذشت. خوشبختانه به نیکی!

روز اعلام نتایج، صدای زنگ پی در پی موبایل. دایی...خاله...دوست... !!!تبریک!!! خوشحالی نداشت اما! نه که ناشکر باشم! نه! ولی درد داشت! این تبریک های خوشحالانه درد داشت! مثل نمک بود که بپاشی روی یک زخم ۳ ساله! مثل این می ماند که یک شبه -حتی نه! در عرض یک دقیقه! یک ثانیه حتی!- در نظر خیلی ها تغییر کنی. عوض بشوی. زهرخند از روی لب هایم محو نمی شد! من تا یک روز قبل از اعلام نتایج، آدمی بودم معمولی. یا شاید بی دست و پا حتی!!! کسی که چون درسش خوب بوده همه (منظور فک و فامیل محترمه است که بزرگترین دردسر کنکوری فلک زده می باشند!) انتظار داشته اند همین که از پایش را از مدرسه گذاشته بیرون، صاف بپرد توی دانشگاه! سال اول نشد. کسی باور نمی کرد. سال دوم نشد! همه در بهت بودند. تقریبا دیگر کسی پی گیر نمی شد سال سوم که پشت کنکور ماندم. اما لحن همه معنادار بود. حالا، یک شبه همه چیز عوض شد. من عوض شدم. در چشم آنها عوض شدم. یکهو شدم آدمی که تومنی ۱۰ زار با دیروزش توفیر دارد! مهندس(!) مهندس(!) بود که میبارید روی سرم. چه قدر از این کلمه چندشم می شود. چه قدر از بعضی از باورها چندشم می شود. تلخ بود خب! اینکه هر کسی به خودش اجازه می دهد در مورد آدم ها قضاوت کند. حالا، بعد از ۳ سال عذاب، نگاه های به ظاهر خوشایند اطرافیان -که در باطن چیزی به جز یادآوری همان زخم های ۳ ساله ام نیست!ـ به من بابت خوردن برچسبی تبریک می گویند که همان ۳ سال پیش هم می توانست رویم بخورد!!! برچسبی که چسبیدنش به اسم من، به دلیل انتخاب رشته ی زیادی جسورانه و پافشاری ای که روی آن کردم عقب افتاد! حالا من چه هستم؟ یک نیمچه دانشجوی مهندس کامپیوتر در یکی از واحدهای اطراف تهران که هنوز هیچ نشده به به و چه چه است که روی سر و رویش می بارد! برای خودم و تمام کسانی که ناچاریم در چنین وضعیتی درس بخوانیم احساس تاسف میکنم. همین!

 

پ.ن. نمیخواهم این پست بیش از حد طولانی بشود. همین جا فعلاْ تمامش میکنم. به امید خدا از این به بعد دوباره در کنارتان خواهم بود. البته یکی دو روز طول می کشد تا مثل قبل رونق بگیرم.

پ.ن۲. راستی! خیلی از وبلاگا برای من باز نمیشه! یه اررور خاص میده که فکر میکنم مربوط به سیستم کامپیوتر من باشه! اما چند روز دیگه کامپیوتر خودم می رسه و راااااحت میشم! تا اون موقع عجالتا بهم فرصت بدین!  (-:

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام حقوق اين نوشته ها متعلق به ساحره می باشد.