تبليغاتX
.:: ساحره ::.
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت ....

یکشنبه 19 مهر1388-22:25 -ساحره

 

 

شاید هم می خواستم باشم.اما نشد.هیچ وقت نبودم! این را میدانم. حتی بیشتر از دانستن. مطمئنم! از همان اولی که خودم را شناختم، میدانستم. از همان وقت که توی خاله بازی های کودکانه، کفش های پاشنه بلند مامان ها را به پا میکردیم. که چندبرابر اندازه پایمان بود و پایمان تویشان دلنگ دلنگ میکرد. بادی به غبغب می انداختیم و به روی خودمان هم نمی آوردیم که پا توی کفش بزرگتر ها کرده ایم. خودمان را میگذاشتیم جای مامانهایمان و خدا میداند که تا چه حد کیف میکردیم. اما من همان موقع هم همه چیز را میدانستم. فقط پنج سالم بود. ولی خبر داشتم. میدانستم که هیچ وقت -حتی وقتی پایم بشود اندازه کفش پاشنه بلند مادرم- مثل مادرم نمی شوم. مثل خیلی از زن های دیگری که اطرافم بودند نمیشوم. پنج سالگی من، پنج سالگی معصوم من میدانست که بیست، سی، و چهل سالگی اش به هیچ کدام از زن هایی که میشناخت شبیه نخواهد شد.

حالا، بیست سالگی ام روبه رویم ایستاده. بیست سالگی من! بیست سالگی خسته ی من! نگاهش حالت غریبی دارد. حالتی که میگوید ای کاش پنج سالگی ام میدانست با تصمیمی که میگیرد، راهش را برای شاید ده ها سال زندگیِ دیگر جدا میکند از بقیه آدم ها. جدا کردنی که خستگی می آورد. هر سال از زندگی، به اندازه ۱۰ سال زندگی کردن از نوع دیگر و با روشی دیگر خستگی می آورد.

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام حقوق اين نوشته ها متعلق به ساحره می باشد.