قصّه، قصّه ی خشکیدن اون بوته ی یاس روی پرچین نبود که از سر حواس پرتی، ساقه اصلیشو چیدی. حکایت، ندانم کاریِ ما آدماست. خشکیدن هزاران بوته ی یاس زندگی مون، که با فقط یه لحظه بی توجهی، فنا میشن. فنا!
من ساحره ام.. آه مردم.. من يك ساحره ام.. آن روز كه ساحران را در آتش سوزانديد، دانستيد كه ديگر روز كساني ديگر از نسل آنها بيدار خواهند شد.. برخواهند خاست.. و مهر سكوت را خواهند شكست..؟!؟!!.. آه.. من يك ساحره ام.. و همين امروز.. و همين جا، اين را به شما مي گويم.. مي دانم كه بعضي - تان- به من خواهيد خنديد.. بعضي به من پشت خواهيد كرد.. و بعضي خواهيد گفت: "او را در آتش بسوزانيد!".. مي دانم.. و با اين حال، باز به شما خواهم گفت كه يك ساحره ام.. تقدير كبوتر، پريدن است.. و تقدير دانه، روييدن.. اي مردم! بدانيد كه تقدير من اين است.. من ساحره ام.. و اين را پاس مي دارم.. حتي اگر تقدير ساحرانِ امروز -هم-، سوزانيده شدن در آتش باشد..