تبليغاتX
.:: ساحره ::. - باد . . .
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

باد . . .

دوشنبه 6 اسفند1386-16:44 -ساحره

 

 

 

باد مي آيد..در طي يكي دو روز گذشته فریب گرماي موقت هوا را خورده ام و امروز تنها يك ژاكت نازك با خودم آورده ام. عصر است و با پايين رفتن خورشيد، هوا لحظه به لحظه سرد و سردتر ميشود..دستهايم سرد سرد اند..بادمي آيد..موهايم روي پيشاني ام ريخته و با هر وزش باد به رقص درمي آيند. سردم است و با اين حال عين خيالم نيست. از وقتي كه يادم مي آيد عاشق باد بوده ام. وزش باد..آن قدر كه موهايت را پريشان كند و لباس هايت را به رقص درآورد، مرا به گذشته هايي غريب ميبرد. گذشته هايي كه هيچ ازشان سر در نمي آورم؛ و با اين حال اطمينان دارم كه وجود دارند.. باد مي آيد..آن قدر درفكرهايم غوطه ور بوده ام كه سردي هوا و يخ زدگي انگشتانم را به كلي از خاطر برده ام. از عرض خيابان ميگذرم..چراغ قرمز است و ماشين ها به احترام من به صف ايستاده اند. مردي تقريباً مسن پشت فرمان يكي از ماشين ها نشسته. يك آن نگاهم با نگاهش تلاقي ميكند و طوري خيره ام مي شود كه نمي فهمم به چه فكر ميكند. پوزخند كمرنگي گوشه ي لبم را قلقلك مي دهد. مرد با پوزخندي تلخ ترازمن پوزخندم را پاسخ ميدهد. همين كه از عرض خيابان ميگذرم، چراغ سبز ميشود و مرد با قدرت هر چه تمام تر پايش را روي پدال گاز فشار ميدهد. به راهم ادامه ميدهم. اتوبوس دير كرده و موهايم هم چنان روي پيشاني ام به رقص و پايكوبي سرگرم اند! نفس هايم را عميق تر ميكشم. انگار وقتي باد مي آيد اكسيژن بيشتر ميشود يا شايد من سبك تر! اتوبوس بالاخره ميرسد و سوار ميشوم. جايي براي نشستن نيست. لبخند ميزنم و به ميله تكيه ميدهم. هنوز لبخند روي لب هايم مهر است كه زني براي پياده شدن بلند مي شود و من مي نشينم. زني جوان و خوش پوش روبه روي من نشسته. يك بغل نان داغ و تازه در دست دارد و با اين حال چشم هايش زيادي غمگينند. مدتي به غم درون چشم هاي زن خيره  ميشوم و بعد به بيرون چشم مي دوزم.. باد مي آيد..و حس ميكنم قاصدكي اسير باد هستم..

راستي..اسارتي شيرين تر از اين هست!؟...

 

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام حقوق اين نوشته ها متعلق به ساحره می باشد.