بچه که بودم همیشه با خودم فکر میکردم که جادوگرای واقعی چه شکلی هستن؟ و اینکه واقعاْ وجود دارند؟

..توی قصه ها همیشه جادوگرا همچین شکلی دارن:

...با دماغای دراز..و حتماْ یه جوش بزرگ که باید نوک دماغشون باشه!!!! خیلی مضحکه!!!
نه!؟!؟!
نکنه شما هم فکر میکنین جادوگرا باید حتماْ یه همچین ریختی داشته باشن؟؟؟ مثه اینا:
خداییش خنده دار نیس!؟
مهم نیست!

همیشه جادوگرا به نظرم جالب بودن و هستن!

مهم نیس که به نظر خیلیا ممکنه شیطانی به نظر بیان یا مثه قرون وسطا که میسوزوندنشون! چون تصور میکردن شیطانی ان!
و دلیلی نداره که همه ی جادوگرا مثه اعضای گروه های شیطان پرست این شکلی باشن:

حالا دیگه دوستام میان به شوخی میگن: میشه یه وردی چیزی بخونی تا ما فلان کارو بکنیم؟
یا بیسار کارو؟

مثلاْ دلشون میخواد معلم ریاضی شون وزغ شه!!!
منم بهشون میگم: خب..راستش...هنوز به اون درجه نرسیدم! باید مطالعه کنم و تمرین و...

چشم....شما رو میذارم تو نوبت..!!! چه کنیم دیگه!؟!؟!
بعد مشکل این جاست که اینا هر روز هوس یه چیز میکنن!!!
ای بابا !!! من جادوگرم..خدا نیستم که!!!
زیاد اذیتم کنین اون وقت اول از همه خودتونو باید تبدیل به یه چیز بوگندو و زشت کرد..!!!

اما نه!!! من یه جادوگر مهربووونم! همه تونو دوست دارم!!!
وزغا رو هم تبدیل میکنم به گل سرخ!

گاهی وقتا خنده م میگیره
...مثل وقتایی که میرم پارک یا خیابون یا.. با خودم میگم: اگه این بچه های توی پارک بدونن که الان یه جادوگر داره این اطراف پرسه میزنه، چه حالی بهشون دست میده!!!

چون اونا تو ذهنشون فقط یه تصویر از جادوگرا دارن...این:

بی خیال بابا!!! من خودم قاطی کردم امروز..شما رو هم درگیر قضیه میکنم!!!
حالا تا سحرتون نکردم کامنت بدید!!! یاللا!!! زوووود!!!

پ.ن. پست امروز رو جدی نگیرین..نتیجه ی چند روز خونه تکونی و فکر و خیالای مختلف بود..آدمه دیگه!!! یهو میبینی داغ میکنه!!!
پ.ن۲. شادی جونم زودی برگرد..خب؟؟؟
پ.ن۳. پانی جونم زودی خوب شو...خب؟؟؟