تبليغاتX
.:: ساحره ::. - بـــــهارم را در آستانه ی پاییــــــز یافتم . . .
.:: ساحره ::.

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

بـــــهارم را در آستانه ی پاییــــــز یافتم . . .

جمعه 2 فروردین1387-2:27 -ساحره

 

 

هر دوی ما هنوز از یادآوری چهره ی متعجبم در  برخورد اولمان می خندیم. با چشم های گرد، پرسیده بودم: "بهار...خودتون هستین؟" و او لبخند زده بود و گفته بود: "بله!" در برخورد اول چیزی در وجود او جذبم کرد! هیچ سر در نیاوردم که چه و سخت هم نگرفتم. اغلب خیلی روی آدم ها زوم میکنم. و وقتی به همه چیز و همه کس با دید شیفته گونه بنگری و هم چون بچه ها همه چیز را شادمانه بکاوی، آن وقت تشخیص مسائل عادی و غیر عادی، در برخورد اول، کمی سخت می شود.

دوم بار، بعد از دیدار کوتاهی که داشتیم، اس ام اس می زدیم و گفت: "چیز عجیبی تو چشمهاته! چشمهات پر حرفه! حس عجیبی نسبت بهت دارم!" و من هم حس عجیبی داشتم. و من هم گفتم که حس عجیبی دارم.

بهار آرام است..مهربان است..روح خيلي عميقي دارد و شايد براي همين است كه گاهي در تنگي اين دنيا نمي گنجد. مثل پري هاي توي قصه هاست. آن قدر لطيف و مهربان كه ناخواسته اين فكر به ذهنم خطور ميكند كه اگر برود وسط جنگل و آرام شروع به زمزمه و آوازخواندن كند، تمام پرنده هاي كوچك جنگل روي شانه هايش مي نشينند و حيوانات كوچك اطرافش جمع مي شوند. من گاهي سر به سر بهارمي گذارم و او با لحن شيريني مي گويد: "اي شيطون!!!" و آن قدر اين جمله را قشنگ مي گويد كه دلم مي خواهد بپرم و سفت بغلش كنم و محكم ماچش كنم!!!

خیلی زود به بهار عادت کردم. خیلی زود اخت شدیم و اس ام اس بازی های هر روزه و تلفن های هرزگاهی و... خیلی زود متوجه شدم دارد برایم تبدیل می شود به یک خواهر. حضوری که در تمام عمرم نیاز داشتم..و نداشتم! بهار خیلی زود یکی از حلقه های اصلی زنجیر زندگی ام شد. و حالا که فکر میکنم میبینم ۶ ماه، زمان خیلی کمی است برای پیدا کردن این همه دوستی و صمیمیتی که بین ما ایجاد شد.

 

 

يادت نره..قوي ترين جادو محبته |


تمام حقوق اين نوشته ها متعلق به ساحره می باشد.