خدا جونم...خدای خوب...می دونی که...یه ساله دلم از همیشه غمگین تره...آخه بابابزرگم یهو مریض شد!!! حالا ما یه ساله شب و روز نداریم...یه ساله دستامون رو به آسمونه و دلامون ابری و خنده هامون بی رمق!! یه ساله این جا خزونه!!
خدای عزیز...تو از همه داناتری...از همه عادل تری...از همه حکیم تری...از همه قوی تری!! چرا بابابزرگمو خوب نمی کنی خدا؟؟؟ هر کار تونستیم کردیم...بردیمش پیش یه عالم دکتر!!! دیگه دکتر نموند که پیشش نرفته باشیم...آخه خدا جون...اونا وسیله های دست تو هستن...ما هم گفتیم شاید یه جایی یه دکتری باشه که تو شفای پدربزرگو به دست اون رقم زده باشی...گرچه...ما می دونیم اونی که باید در حقیقت شفا بده خود تویی!!! تو!!! اما خدا!! هیچ جا نبود...هیچ دکتری که بتونه به آقاجون من کمک کنه نبود...
شب و روز دعا کردیم...اشک ریختیم...در هر امام زاده ای که می شناختیم رفتیم...هر جا تونستیم سر زدیم...هر کار به ذهنمون رسید کردیم...اما نشد....!
...بعد...گفتیم شاید زمان حلش کنه...گفتیم شاید با صبر...با صبر این درد درمون بشه...اما نشد!!! هر روز، وضع بدتر از قبل شد!!!...آخه چرا خدا؟؟؟ چرا؟؟؟
خواستی نشونمون بدی که اگه تو نخوای نمی شه!!؟...خواستی بهمون ثابت کنی که همه چی دست توئه و لاغیر!!؟ خب باشه خدا جون!! ما اینا رو از قبلم می دونستیم...اما این بار خیلی خوب لمسش کردیم!! فهمیدیم که اگه تو نخوای نمی شه...بیا و حالا کمک کن خدا!!! حالا که چیزی که باید می فهمیدیمو فهمیدیم، حالا کمکمون کن دیگههه!! مگه نمی دونی صبر و طاقت ما بنده ها کمه!!؟ اما تا اینجاشم ظرفیتمونو خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردیم دیدیم!!
...خدا جونم...خدای بزرگ...خدای عزیز...من که نمی دونم حکمت تو چیه...ولی می دونم واسه هر کارت دلیل و حکمتی داری...خدای خوبم...
تو شناسنامه ی بابابزرگم نوشتن که اون الان ۷۱ ساله س! اما من میدونم که پشت موهای جوگندمیش، یه پسر بچه هست! یه پسربچه که دلش به نازکی برگ گله. که خیلی ساده می ترسه. که هنوز کلی آرزو داره! هنوز عروسی پسر کوچیکه شو ندیده...یه عالم نوه که هنوز دنیا نیومدن! ... همه ی اینا، واسه زنده موندن دلایل کافی ای نیست؟؟؟
...خدای خوب...نمی شه منو جای بابابزرگم ببری پیش خودت؟؟؟ چه فرقی می کنه...آدم آدمه دیگه...وقتی دنیا انقدر کوچیکه که جا واسه یه آدم بیشتر توش نیست، من حاضرم جای بابابزرگم بیام پیش خودت خدا! اون بالاها...پشت ابرا...نظرت چیه؟؟؟
...دلم گرفته خدا جون...هوای دلم ابر و بارونیه...چشام دیگه رمق باریدن نداره خدا! خسته شدم خدا! خسته! خستههههه!!...ببخش خدا جونم...ببخش اگه ناراحتت کردم...ولی اخه...حس می کردم اگه این حرفا رو نگم...دلم منفجر می شه...خودت که بهتر می دونی خدا...وقتی یه دل منفجر بشه، از هیبتش همه ی دنیا رو آب می بره...
پ.ن. من این نوشته رو ننوشتم تا ناراحتتون کنم!! تقریباْ همه تون از بیماری پدربزرگم خبر دارین! حالا که به مرحله ای رسیده که این بیماری قابل درمان به دست هیچ بشری نیست، حس کردم اگه سفره ی دلمو حتی برای یه بارم که شده پیش خدا باز نکنم خفه می شم!!!!