تا حالا به این فکر کردی که اگه همین الان بهت می گفتن فقط یه روز دیگه زنده ای (!) چه کارایی رو میکردی تو اون یه روز باقیمونده؟؟؟ فکر کردن بهش خالی از لطف نیست..
اگه من فقط یه روز به عمرم مونده بود..
*همسترامو می سپردم دست یه دوست که خیالم راحت باشه ازشون خوب مراقبت می کنه..
*می رفتم برای آخرین بار دوچرخه..
*کتابامو می بخشیدم به دوستام..
*خط موبایل، گردن بند، و هر چیز با ارزش دیگه ای که دارمو می فروختم و پولشو می دادم به چند نفر نیازمند..همین طور حساب بانکی م که البته چیز قابل توجهی توش نیست..ولی به هر حال این روزا، افرادی هستن که ۱۰۰۰ تومنم براشون مهمه! اینو با چشمای خودم دیدم..!
*می رفتم کنار یه پنجره و به آسمون خیره می شدم و از خدا می خواستم گناهانمو ببخشه..
*لباسا و هر چیز به درد بخوری که دارم رو می دادم به تعدادی مستحق..مخصوصاْ به پیرمرد نابینایی که با نوه ش تو یکی از خیابونای مرکزی نزدیک خونه مون آروم راه میره و فلوت می زنه و..یه بار که نوه ش از چندتا مغازه دار می پرسید لباسی که لازم ندارن رو دارن که بدن به اونا... (!!)
*رو چند تا برگه چند تا از آرزوهایی که داشتم و بهشون نرسیدم رو مینوشتم و برگه ها رو می سپردم به باد..
*می رفتم و واسه آخرین بار برای همسترای مغازه ی نزدیک خونه مون میوه و خوراکی می بردم..مغازه ای که صاحبش حتی زورش میاد به اونا آب بده..و یه بار دیدم که د وتا از همسترای اون جا از تشنگی مرده بودن...!
*از پدر و مادرم معذرت خواهی میکردم..چون خوب تو خاطرم هست که چندبار بحثمون شد و من عصبانی شدم و باهاشون با تند رویی حرف زدم...!
*تو آخرین ساعتای زندگیم برای پدربزرگم دعا می کردم..
*از شادی تشکر می کردم...به خاطر چیزایی که تو این مدت ازش یاد گرفتم..
*از بهار و ریحووونی تشکر می کردم..به خاطر اینکه بهترین دوستام تو زندگی بودن...
*از همه ی دوچرخه ای ها خداحافظی می کردم..به خاطر حس خوبی که توی بخش بزرگی از زندگیم بهم دادن..
*دوست داشتم دقایق آخر زندگیم کنار دریا باشه..و تنهای تنها باشم..و کتاب شازده کوچولو رو یه بار دیگه بخونم..
*دوست داشتم از همون روز قبل این جا یه پست بذارم و با همه ی دوستای وبلاگی خداحافظی کنم..و از همه شون تشکر کنم..به خاطر همه ی لحظه های خوبی که با تک تک شون داشتم...
*به یکی از دوستام که مدت های خیلی طولانیه که باهاش ارتباطمو قطع کردم می گفتم که زندگی فقط سیاست مداری های احمقانه نیست...! و بازی کردن با زندگی دیگران شوخی بردار نیست!!!
خب...دلم برای بازی های دسته جمعی وبلاگی تنگ شده بود...هر کی که دوست داشته باشه می تونه تو این بازی شرکت کنه...اسمشم می ذاریم: روز آخر زندگی!
دایی نوید ٫ شادی ٫ بهار ٫ سجاد ٫ آرش ٫ سعید ٫ اسکلت رقصان ٫ فریبا ٫ پرنیان ٫ مانی ٫ بابک ٫ مريم ٫ تهمينه ٫ پاني ٫ پرستو ٫ لادن ٫ محدثه ٫ مهدي ٫ ناصر ٫ هادي ٫ غزل سوگلی ٫ ترانه ٫ رسول ٫ دامین ٫ دونه برف ٫ آلبالو خشك و....
پ.ن. فكر كنم همه رو نوشتم..اگه كسي از قلم افتاده شرمنده! به هر حال اگر تونستین همه بنويسين..هم براي خودتون جالبه هم براي من!