<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.:: ساحره ::.</title>
<link>http://sahere.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 23 Oct 2009 16:21:59 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;کات!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;پ.ن. دیگر تمام شد. خداحافظ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 16:21:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ده، بیست، سی، چهل، پنجاه، شصت ....</title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;شاید هم می خواستم باشم.اما نشد.هیچ وقت نبودم! این را میدانم. حتی بیشتر از دانستن. مطمئنم! از همان اولی که خودم را شناختم، میدانستم. از همان وقت که توی خاله بازی های کودکانه، کفش های پاشنه بلند مامان ها را به پا میکردیم. که چندبرابر اندازه پایمان بود و پایمان تویشان دلنگ دلنگ میکرد. بادی به غبغب می انداختیم و به روی خودمان هم نمی آوردیم که پا توی کفش بزرگتر ها کرده ایم. خودمان را میگذاشتیم جای مامانهایمان و خدا میداند که تا چه حد کیف میکردیم. اما من همان موقع هم همه چیز را میدانستم. فقط پنج سالم بود. ولی خبر داشتم. میدانستم که هیچ وقت -حتی وقتی پایم بشود اندازه کفش پاشنه بلند مادرم- مثل مادرم نمی شوم. مثل خیلی از زن های دیگری که اطرافم بودند نمیشوم. پنج سالگی من، پنج سالگی معصوم من میدانست که بیست، سی، و چهل سالگی اش به هیچ کدام از زن هایی که میشناخت شبیه نخواهد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;حالا، بیست سالگی ام روبه رویم ایستاده. بیست سالگی من! بیست سالگی خسته ی من! نگاهش حالت غریبی دارد. حالتی که میگوید ای کاش پنج سالگی ام میدانست با تصمیمی که میگیرد، راهش را برای شاید ده ها سال زندگیِ دیگر جدا میکند از بقیه آدم ها. جدا کردنی که خستگی می آورد. هر سال از زندگی، به اندازه ۱۰ سال زندگی کردن از نوع دیگر و با روشی دیگر خستگی می آورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;به خاطر روزهای رنگی پشت سر. به خاطر نور. به خاطر لبخند های بی بهانه ی آن روزها. به خاطر کبوترهای سفیدی که شب ها در خواب می دیدم. به خاطر آهنگ غریبی که در قلبم نواخته  شد. به خاطر سکوت های معنادار تر از هر حرف. به خاطر اشک. به خاطر روزهای پر خاطره. به خاطر صلح. به &lt;U&gt;خاطر هر چیز کوچک و پاک*&lt;/U&gt;. به خاطر هر چیز سبز. هر چیز نورانی و معصوم. به خاطر خدا. به خاطر خودم. به خاطر نسیمی که همیشه از آن گفتی. به خاطر درخت ها. به خاطر رودهایی که جاری اند. به خاطر آسمانی که همه چیز را دید. به خاطر پروانه هایی که تنها یک روز زنده اند. به خاطر نیکی ای که تا ابد پیروز است. به خاطر انتخاب. به خاطر اختیار. به خاطر ایمانم. به خاطر اراده ای که بخاطرش طرد شدم. به خاطر امید. به خاطر هر جوانه. به خاطر هر چیزی که نشانه است. هر چیز نوید بخش. به خاطر حس پاک و عمیق خوشبختی ای که داشتم. به خاطر دست هایم. به خاطر آینه ای که وقت خوشبختی، تویش به روی خودم لبخند زدم. به خاطر گل هایی که پرپر نکردم. مورچه هایی که با احتیاط از کنارشان گذشتم. و پرنده ها و گربه های کوچکی که محتاطانه گام برداشتم تا نترسند. به خاطر هر چیز فراموش شده و نشده! به خاطر هر طلوع. هر شروع امیدوارانه. به خاطر هر حس مهربانانه. به خاطر روزهای پر از عطر. به خاطر حرمت هر حس محبتی که بین هر دو انسانی در دنیا جاری ست. به خاطر خلوص. به خاطر مهر. به خاطر هر حرف نگفته. هر حرکتِ از روی عشق. به خاطر هر کار نیک. به خاطر راستی و درستی. به خاطر شوق. سادگی. به خاطر باران های نم نمی که با عطر خاک سر مستمان کرد. به خاطر مصلحتی که همیشه برایم خواستی. به خاطر هر پنجره. به خاطر هر شادمانی کوچکی که برایم بزرگ است. به خاطر تقلا. به خاطر دلتنگی دم غروب های جمعه ای که دیگر نبود! به خاطر حس شاعرانه ی هر انسان خوب. به خاطر هر قدم. به خاطر شب هایی که گاهی پر ستاره تر از همیشه میشد. به خاطر صبر. به خاطر امتحان هایی که پس دادم. به خاطر انگشت هایی که یک روز یخ زد. به خاطر شاخه هایی که هیچ وقت نشکستم. گل هایی که هرگز نکندم. گربه هایی که هرگز با سنگ دنبال نکردم. به خاطر نوازش. به خاطر هر لطافتی که هنوز هست. به خاطر لحظه های بی نهایتِ غرق شدن. به خاطر اشتیاقی که رهایم نکرد. به خاطر لحظه های خالص نیت کردن برای استخاره و فال. به خاطر حافظ ای که صدها بار صدا کردم. به خاطر یکرنگی. به خاطر ساعت های بی پایان دعا. به خاطر التهاب هر عاشق. به خاطر نذر. به خاطر هر خواسته ی خوب. به خاطر هر حرف راست و هر کار درست. به خاطر وفا. به خاطر هر نکته ظریف خاطره ساز. به خاطر نجات. به خاطر هر قلب فرو ریخته از رنج. به خاطر شانه های قوی تر از هر کوه. به خاطر کلمه. به خاطر انتظاری که امید می داد. به خاطر سردرگمی و غربتی که تحمل کردم. به خاطر تنهایی. به خاطر تاب آوردنی که تمرین کردم. به خاطر حرمت هر حس پیروزی. به خاطر عظمت معجزه هایی که بهشان امید دارم. به خاطر ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;*وام گرفته ام این جمله را از شاملوی بزرگ.&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;پ.ن. و به خاطر تمام حرف های نگفته ای که تا بی نهایت ادامه دارد. آن کس که تا اینجا مرا آورد، هم چنان هدایتم خواهد کرد. میدانم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 16:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>11:11</title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;نگاهم یک بار دیگر می افتد روی ساعت. و ناخودآگاه بغضی گلویم را چنگ میزند. رهایم نمی کند این ساعت ۱۱:۱۱ لعنتی که برای همه انگار جواب دارد و برای من نه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;*در باورهای قدیمی آمده است که هرکس به طور اتفاقی نگاهش به ساعت ۱۱:۱۱ بیفتد، هر آرزویی داشته باشد برآورده می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;توکّل یعنی&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#ff6600&gt;تو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; چه قدر جُربزه اعتماد بهشُ داری!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 15:24:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساسات . . .</title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc9966; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc9966; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;بنظرم پنجاه و اندی سال سن داشت. و همیشه که برای خرید غذای مخصوص حیوانات به فروشگاهش مراجعه میکردم، آن جا بود. با حال و هوای مخصوصی که همواره داشت. و ملاطفتی که در رفتارش با حیوانات دیده می شد و هربار باعث حیرتم میشد که چه طور یک نفر از دسته کاسب جماعت این خلق و خو را دارد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc9966; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;سرم را که بلند کردم، تازه متوجه نگاه های متعجب و دقیقش که به من خیره مانده بود شدم. آن روز مثل همیشه برای خرید غذای حیوانات خانگی ام به آن جا رفته بودم. و طبق عادت معهود، کمی از غذایی که می خریدم را برای حیوانات آن جا می ریختم. نگاهش طوری بود که برای توجیه کارم لبخندی زدم و گفتم: &quot;یه کم میریزم براشون. اشکالی نداره که!؟&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #cc9966; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;... انگار از خواب پریده باشد تکان مختصری خورد. سرش را به سرعت تکان داد و گفت: &quot;احساساتت، یه روزی کار دستت می ده دختر جون!&quot; ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #999900; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;پ.ن. این اتفاق مربوط به حدود دو سال پیش است. بعد از مدتی، دیگر آن مرد غریب را در آن فروشگاه ندیدم. مردی که تنها فروشنده ای -دوست ندارم لقب کاسب به او بدهم!- بود که برای حیوانات مغازه اش از آب میوه فروشی آن طرف خیابان، تفاله های هویج و از میوه فروشی، کاهو و خیار میگرفت. مردی که با تمام شریک هایش در آن مغازه فرق داشت و بعدتر ها فهمیدم به دلیل همین اختلاف نظرها از آنها جدا شد و دیگر به آنجا نیامد. مردی که همیشه چشم هایش برق میزد و محبت به حیوانات را می فهمید. زبان دنیا را می فهمید. مردی که میدانم یک روز احساساتش کار دستش داده بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #999900; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #999900; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 20:37:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیایش</title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;آن روز، با درمانده ترین حالی که می توان داشت، از اعماق قلبم فریاد زدم: خدایا! داری امتحانم میکنی؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;گفت: شاید. شاید هم نه. به هر حال خودت خواسته بودی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;مویه کنان گفتم: من خواستم؟! این همه درد و رنج را من خواستم؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;گفت: شاید مستقیما این طور نخواستی. اما خودت خواستی بزرگ بشوی. خودت خواستی بیشتر از سن ات باشی. خودت خواستی معمولی نباشی. قبول کن که خودت خواستی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;دلشکسته گفتم: درست است. خودم خواستم پایم را فراتر بگذارم. خودم خواستم آسایش را به بهای بزرگ تر شدن نداشته باشم. تمام این ها را خودم خواستم. اما خدایا! تو که منصف ترینی. تو که پناه تمام بی پناهان هستی. تو که همراه همیشگی تمام لحظه های تنهایی تنهایانی. نگذار بیش از ظرفیتم رنج ببرم. نگذار ظرف وجودم سر ریز کند. روا مدار که صبرم از کف برود و ایمانم خدشه دار شود. مهربان ترین! این بار، فرسوده ام کرده. مددی!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 21:11:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;جا مانده است-&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;چیزی، جایی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;که هیچ گاه، دیگر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 01:08:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنی که مصمم مرد . . .</title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۱&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;زن فرار میکند...اما آنها بالاخره او را میگیرند...آنها خیلی زیاد اند...نمیدانم این وقایع در چه کشوری رخ داده است...اما فضا اشنا نیست...آدم ها هیچ کدامشان آشنا نیستند...از یک نفر جسته گریخته می شنوم که حدود ۸۰-۷۰ سال قبل بوده...زن ترسیده اما همچنان مصمم است...به روی خودش نمی آورد که کمی ترسیده..همین طور حاضر نیست از حرفش کوتاه بیاید...آنها او را میگیرند و پیش رئیسشان میبرند..رئیس هم او را تحویل میدهد به کس دیگری که درست معلوم نیست کیست اما او هم ادم مهمی به نظر می آید...انگار مثل یک جور مبادله بین دو رئیس است (رئیس دو قبیله گویا!) ... او هم می سپاردش به چند نفر و آنها حسابی او را کتک می زنند...زن انگار دردی حس نمیکند...چهره اش همچنان مصمم و آرام است و لب از روی لب برنمی دارد...آنها می خواهند از حرفی که زده است برگردد...درست مشخص نیست چه گفته...فضا گنگ است...همه جزئیات واضح نیست...اما حس میکنم سرنوشتی که داشته چیزی مشابه با ژاندارک (!) ، منصور حلاج (!) یا مانند اینها بوده باشد...از دور میبینمش...دارند به شدت او را می زنند...اما کوتاه نمی آید...دست آخر پیکر نیمه جانش را دوباره پیش رئیس می برند...او آخرین اخطار را می دهد و وقتی میبیند اثری ندارد، فرمان آخر را صادر میکند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۲&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;صحنه ی آخر، گروهی است که در شهر می گردند...پیکری نحیف، نیمه سوخته و زخمی را روی دست می برند...درست به همان حالتی که فرد مجازات شده را در زمانهای دورتر، برای عبرت مردم در شهر می گردانده اند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۳&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;پیکر بی جان زن از زاویه ای که من میبینم، طوری پیداست که صورتش را دقیق نمیبینم اما چهره اش از زیر چانه اش معلوم است...تقریباً ۳۰ ساله به نظر میرسد...و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;پ.ن. عرق کرده از خواب میپرم...نه افسانه است، نه خیال بافی! ... این زن، روزگاری من بوده ام...هیچ چیز بیشتری از جزئیات زندگی اش نمی دانم...تنها هر چه دیده ام را نقل کرده ام...نمیدانم نوشتن این ماجرا، اینجا، کار درستی بوده است یا نه...اما، گویا من در یکی از زندگی های پیشین، این زن بوده ام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt; پ.ن.۲. (بعداً نوشت) : به خاطر حساسیت موضوع مورد بحث تصمیم گرفتم به تمام کامنت های مربوط به موضوع این پستم جواب بدم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشبختی!</title>
<link>http://sahere.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;صبر و آرام تواند به من مسکین داد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;وانکه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;هم تواند کرمش داد من غمگین داد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;پ.ن. ناز شَستِ حضرت حافظ که همیشه و در هر شرایطی حال آدم را خوب میکند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;پ.ن۲. تنها حس من در صبح اولین روز از ماه مهر، خوشبختی بود! به این خاطر که مجبور نیستم به هیچ مدرسه ای بروم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc9966&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 15:44:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sahere&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>sahere</dc:creator>
<guid>http://sahere.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
